![]() |
![]() |
|
| remember me.........AD |
|
دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت
ولی هیچکس واقعاً
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد.
یکی گفت: چرا این اتاق پر از دود و آه است
یکی گفت چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت : و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است !
و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری
و من تازه آن وقت گفتم :
خدایا، تو قلب مرا می خری ؟.
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست
و من روی آن در نوشتم
ببخشید، دیگر"
برای شما جا نداریم
"از این پس به جز او کسی را نداریم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:50 توسط غریبی آشنا |
|
|
اين عكسارا ببنبن ضرر نمي كنين.چون مطئنم فقط يكيشا ديدن همون اوليا....!!!
گفته شده است که عکس این دو پرنده در کشور اکراین گرفته شده است. میلیون ها نفر در کشور آمریکا و اروپا با دیدن این عکس ها گریه کرده اند. عکاس این عکسsها آنها را به بالاترین قیمت ممکن به روزنامه های فرانسه فروخته است و تمام نسخه های روزنامه در روز انتشار این عکس بطور کامل فروخته شده است.
در تصویر اول پرنده ماده زخمی روی زمین افتاده و منتظر شوهرش می باشد
در تصویر دوم پرنده نر برای همسرش با عشق و دلسوزی غذا می آورد
در تصویر سوم پرنده نر مجددا برای همسرش غذا می آورد اما متوجه بی حرکت بودن وی می شود لذا شوکه شده و سعی می کند او را حرکت دهد
لحظه ای که متوجه مرگ عشق خود می شود و شروع به جیغ زدن و گریه می کند
در کنار جنازه همسرش می ایستد و همچنان به شیون می پردازد
در آخر مطمئن می شود که عشق به او باز نمی گردد لذا با غم و ناراحتی کنار جنازه وی آرام می ایستد
م.ي.ع.ا.د |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 12:12 توسط غریبی آشنا |
|
|
تمام شعرهاي من به ياد موي مشكي ات،سپيد شد! تمام حرفهاي من،براي تو، نه!به ياد تو رديف شد. چقدر بي رياست تمام گريه هاي من براي تو كه نه!به ياد خاطرات تو هجوم خنده هاي من تمام شد تمام شد. چقدر بي صدا شكست سكوت مبهم دلم ولي گلو، ز بغض خسته ام نجيب شد نجيب شد. سؤال كردم از خدا...؟! چگونه ميتوان گذشت...؟؟؟ ندا نيامدش ولي... اتاق من به سيبهاي دامنت اسير شد اسير شد...!!
سروده: م.ي.ع.ا.د
اشتباهی كه همه عمر پشیمانم از آن...اعتمادیست كه بر مردم دنیا كردم...پیش از این مردم دنیا دلشان درد نداشت...خودمانیم...زمین اینهمه نامرد نداشت
معلم پای تخته داد میزد ... از میان جمع شاگردان یکی برخاست، دکتر شریعتی : «کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم http://tinypic.com/view.php?pic=fonchv&s=4
این عکسه کیه؟؟!! کچل که نیس...کلاس پنجمم که نیس...سیگارم که نمیکشه...خوب خدا را شکر زنم که نداره... سیگار نکشیدنا که نمیکشه و کچل نشدنا ام اگه خدا بخواد نمشیه... اما زنا چیکار باید کرددددددددد....!!!!!؟؟؟؟
و اما من آپ شدم بعد از ۵ ماه این بالایی ام خودمم راسی فقطم ۱ جمله کوتاه گفتم (شرمنده) برای یكبار هم تساوی ممنوع...!!! كسی را دوست بداریم كه بدانیم مارا بیشتر از آنچه ما دوستش داریم دوستمان دارد...
دیروز شیطان را دیدم...!!!!!!! در حوالی میدان فریب، بساطش را پهن کرده بود و نیرنگ میفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو میکردند و هول میزدند و بیشتر میخواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور و حرص، دروغ و خیانت، جاهطلبی و سوء ظن و ... هر کس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد. بعضیها تکهای از قلبشان را، بعضی پارهای از روحشان، بعضیها ایمانشان را، بعضی آزادگیشان و بعضی عفت و عفافشان را و شیطان میخندید و تخفیف میداد ... م.ی.ع.ا.د
انگار حسودی، بی رحمی، کسی از راه آمد و زهر این اتفاق را در جام زندگی ام پاشید و رفت ، بیشترش را تو نوشیدی و جرعه ای هم من و افتاد آن چیزی که نباید می افتاد اما خیلی ها شاید از صدای افتادنش تحویل سال یا فصلی را احساس کردند و من ترسیدم عین نوعروسانی که تنها بد شگونی را در شکستن آینه عروسیشان می دانند و تنها آینه است که در یک اتفاق ساده خرد می شود.
نیمه شب بهاری بیخودی مزاحم حافظ هم شدم خوب می دانم او هم حرفش همین بود: حال خونین دلان که گوید باز ، شاید تنها او فهمید که پروانه.............!!! معجزه بهشت! تنفست می کنم تا دم مرگ. پروانه اولت منم،مهم نیست اگر دومی سومی و هزارمی را به رخ بالهای سوخته که هیچ،خاکستر شده ام بکشی.یک روز به پروانه هم خواهم فهماند و آن وقت تو هم خواهی دید که با وجود عشق من به تو هزار پروانه دیگر آبرو و شاید هم جرات و روئی برای گشتن گرد هیچ شمعی را نخواهند داشت، چرا که آنها دیر یا زود خواهند فهمید که وقتی قصه من و تو در افسانه ها جایش را با پروانه و شمع عوض کند جایی برای آنها نیست. بگذار همه تجربه ات کنند به هم نشانت دهند زیر سایه ات افتخار کنند با روی ماهت به آرزوهایشان برسند چشمانت را قبله موقتشان کنند ایمانشان شوی من که می دانم درست مثل گیاهی که از شدت تابش خورشید می سوزد، همه میروند دیر یا زود میروند
تو خیال میکنی مرگ فقط این است که جسمی با چشم های بسته و قلب خاموش را توی یک جعبه چوبی و شیشه ای تا زیرزمین بدرقه کنند و بعد اشک و خاک رویش بریزند تا آرام بگیرد و خودشان هم تا چند روز سیاه بپوشند و اشک بنوشند و دسته گلی با روبان مشکی پرپر کنند و نام آن جسم را فریاد بزنند و فریادشان عین انعکاس صدا در کوه شود و بعد چشم باز کنند و ببینند یک سال از کوچ آن جسم گذشته است و باید بروند و وانمود کنند هنوز غمگینند اما با خودشان به این نتیجه تلخ برسند که یاد او را همراه با جسمش زیر یک عالم خاک سرد پنهان کرده اند. نه نه نه این گونه نیست مرگ یعنی بدانی کسی برایت می میرد یا لااقل به عشق تو نفس می کشد و بعد زندگی را هم دوست ندارد چه رسد بی تو زندگی کردن را و بعد آن را هم از او بگیری به جرم جنونش یا اشتباهش یا اصلا تقصیرش در خلاء نبودنت حبسش کنی تا به مرگ تدریجی برود و بمیرد نه مرگ طبیعی جسم ، مرگ یعنی اینکه بدانی کسی بی تو بی ستاره ات هفت آسمانش شب است ، خورشید را نمیشناسد روز ندارد لحظه را نمی فهمد ساعتش روی آخرین لمس حضور تو مانده است و تقویمش هنوز تحویل را نچشیده است و بدانی و بگذاری به همان حال بماند تا بمیرد نه نه نه اصلا ته دل مثل حریرت هم تکانی نخورد یعنی همین طور است دل تو ! دلی که طاقت تصور هیچ شکستنی را ندارد جفت مرده قناری را نمی تواند ببیند گنجشک را نمی تداند تصور کند وقتی زخمی از تیر روی بالش علامت درد کشیده است اینگونه باشد .تو میدانی که من چه میکشم چیزی فراتر از درد،بالاتر از زجر،سنگین تر از سوار شدن اورستی بر شانه ای، میدانی و می خواهی که همین گونه باشد و این خواستن تو تنها نفسی است که میگذارد بنویسم و برایت تصویر کنم. اینجا خبری نیست وقتی از تو خبری نمی رسد قاصدکها همه در برف زمستان سال مانده اند درست عین تقویم سیاه من و سرنوشت بی عاقبتم، تمام شدم بخدا تمامش کن.
زندگي را مي توان درغنچه ها تفسير کرد زندگی مثل پیانو است...!!!! ، دکمه های سیاه برای غم ها و دکمه های سفید برای شادی ها . اما زمانی میتوان آهنگ زیبایی نواخت که دکمه های سفید و سیاه را با هم فشار دهی دلم گرفته ست
با توام با تو خدا
عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شناکردن عشق بینایی را می گیردو دوست داشتن بینایی می دهد عشق جنون استو جنون چیزی جر خرابی و پریشانی فهمیدن و اندیشیدن نیست. اما دوست داشتن در اوج معراجش، از سر حد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد. عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت استاما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریندو دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد. عشق تنها یک فریب بزرگ و قوی استو دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق. عشق بیشتر از غریزه آب می خوردو هرچه از غریزه سرزند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تاهرجا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد. عشق در غالب دل ها، در شکل ها و رنگهای تقریبا مشابهی، متجلی می شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است، اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می گیرد . عشق با شناسنامه بی ارتباط نیستو گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر می گذارد، اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست. عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است.اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود، اگر تماس دوام یابد به ابتذال می کشد و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و دیدار و پرهیز زنده و نیرومند می ماند. اما دوست داشتن با این حالات ناآشنا است. دنیایش دنیای دیگری است. آری...که دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز، خود را تا سطح بلندترین قله عشق های بلند، پایین نخواهم آورد
برخی از نوشته ها از سایت ۱۴ سال گرفته شده است.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 0:32 توسط غریبی آشنا |
|
|
سلام.این نوشته هاما که تو این پست گذاشتم اسمشونا میذارم دل نوشته اما فکر کنم سپید و نیمایی باشن ...!!!
بی تو از اشک نوشتم نامه، نامه ای بی نام نامه ای مبهم پر از ایهام ،نقطه را پایان این خط می گذارم. می کشم خطی به رنگ آبی احساس روی سطر اول می نویسم زیر آن پایان تمام نامه ام این بود،کمی افزون تر از هیچ راستی ای دوست !! بی تو از اشک نوشتم نامه.
م.ی.ع.ا.د
لبانم سرد و خاموش سرورم مملو از پوچ چرا اینقدر بی تابم؟!! چرا من اشک چشمم را نمی بینم؟!! چرا این قدر دلگیرم؟!! چرا.... نمی دانم ولی خوب می دانم: که من قلب نفیسم را چنانش دوست می دارم که هر کس را نمی خواهد ولی خداوندا: کمک کن که در میعادگاه دل مسرور و مسعود باشم
م.ی.ع.ا.د
دلم غمگین و دلگیر است گلویم خشک و بی آب نگاهم خسته از نامردمیها کمی آن سوتر از اشکان چشمانم کنار کوچه قلبم کسی را دوست می دارم کسی را که تمام بودنم را هستیم را برای خوبیش احساس کردم نمی دانم ولی ای کاش: فقط ای کاش! نغمه پرواز را یک ریزم پی درپی درون پهنه احساس دل: هجا می کرد و در آخر"خداوندا: دوست داشتن را بیاموزم
میعاد
گريه مي کنم... بوي آشنا نمي دهد... با دلي شکسته گريه مي کند...
با نگاهی منتظر بر پیچ راه با دو چشمی خسته اما بی گناه با دلی خالی ولی مملو از آه می شوم گم در کنار شاهراه می نشیند روی قلبم عکس ماه می برد روحم به بالا تا اله کاش باشم من همیشه بی گناه م.ی.ع.ا.د م.ی.ع.ا.د
کاش دلم از سنگ می شد...!؟ کاش بوسه امواج را بر صخره اش احساس می کرد یا فقط یک بارهم سختیش را امتحان می کرد...!!؟؟ ولی افسوس... دلم از دست زمان،سنگ که نه...!! سنگدل شد م.ی.ع.ا.د
یادمان در یادها،یادی نمی گردد چرا؟؟ هان!تو بگو ای آنکه یادت همچو احساسی نجیب از صحنه چشمانمان رد می شود تو بگو ای آنکه بی تو زندگی مشکی تر از شب می شود راستی!!جواب پرسشم این بود: شاید اصلا یادی از ما نیست تا در یادها یادی شود...!!! م.ی.ع.ا.د
در کوچه سار شب درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 11:54 توسط غریبی آشنا |
|
|
مرد بقال پرسید : چند من خربزه ای می خواهی؟ من از او پرسیدم: دل خوش سیری چند؟؟؟
خوش به حال آسمون بی بهونه می باره به کسی توجه نمی کنه از کسی خجالت نميکشه می باره و می باره و می باره اينقدر می باره تا آبی بشه کاش کاش می شد مثل آسمون بود کاش می شد وقتی دلت گرفت آنقدر بباری تا بالاخره آفتابی بشی بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده انگار نه انگار که غمی بوده همه چيز فراموشت بشه...!!! کاش می شد.
من آبادی نمی خواهم خرابم کن خرابم کن مهدی سهیلی
زندگي مثل بازي حکمه!! مهم نيست که دست خوبي نداري مهم اينه که يار خوبي داشته باشي؛ اينطوري شايد حتي بتوني بازي باخته رو ببري ********
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشاي نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ريخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ
شب ها كه دريا، مي كوفت سر را بر سنگ ساحل، چون سوگواران؛ *** شب ها كه مي خواند، آن مرغ دلتنگ، تنهاتر از ماه، بر شاخساران؛ *** شب ها كه مي ريخت، خون شقايق، از خنجر ماه، بر سبزه زاران؛ *** شب ها كه مي سوخت، چون اخگر سرخ در پاي آتش، دل هاي ياران؛ *** شب ها كه بوديم، در غربت دشت بوي سحر را، چشم انتظاران؛ *** شب ها كه غمناك، با آتش دل، ره مي سپرديم، در زير باران؛ غمگين تر از ما، هرگز نمي ديد چشم ستاره، در روزگاران ! *** اي صبح روشن ! چشم و دل من روي خوشت را آئينه داران ! بازآ كه پر كرد، چون خنده تو آفاق شب را، بانگ سواران !
افسوس آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي مي کنيم ، آن زمان که دوستمان دارند لجبازي مي کنيم و بعد ... براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم
ميروي و من فقط نگاهت ميکنم ، تعجب نکن که چرا گريه نميکنم ، بي تو يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو همين يک لحظه باقي است
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 15:47 توسط غریبی آشنا |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:14 توسط غریبی آشنا |
|
|
چیست در همهمه دلکش ان چیست در بازی آن ابر سفید, روی این آبی آرام بلند که تورا می برد اینگونه به ژرفای خیال جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب من فدای تو جای همه گلها تو بخند من همین یک نفس از جرعه جامم باقی ست ای خدای من ... اخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش.
وقتي كه خاكم مي كنن..
سال نو مبارک
دنیا را برایتان شاد شاد، و شادی را برایت دنیا دنیا آرزومندم؛ از امروز تا نوروز از نوروز تا هر روز عشقتان پیروز
دوستای گل این هایی که نوشتم شعر نیستا!!اینا دل نوشته هامه که چون خیلی دلم گرفته بود شروع کردم به نوشتنشون / میشه اسمشونا گذاشت متن ادبی یا شعر سپید
دختري از پسري پرسيد :آيا منو قشنگ مي دوني ؟ پسر جواب داد : نه ! پرسيد : آيا دلت مي خواد تا ابد با من بموني؟ گفت :نه ! سپس پرسيد : اگر ترکت کنم گريه مي کني ؟ و بار ديگر تکرار کرد : نه ! دختر خيلي ناراحت شد .... وقتي براي آخرين لحظه با چشماني که پر از اشک بود به پسر نگاه کرد ..... پسر دست هايش را گرفت و گفت : تو قشنگ نيستي بلکه زيبايي .... من نمي خواهم تا ابد با تو باشم بلکه من نياز دارم که تا ابد با تو باشم و اگر تو روزي مرا ترک کني ... گريه نمي کنم .. مي ميرم
من که رفتم بنويسيد دمش گرم نبود
گه گاه دل من براي خيالهاي شيرين با تو بودنم تنگ مي شود
و اين روزها گه گاه من لحظه به لحظه است .
و امروز دل من آنقدر تنگ شد که ديگر
جايي براي دلتنگي هاي خودش هم نداشت .
اندوه مانده در قلبم را با شادي مردم سودا نميكنم... اين اشك غم را كه از همه وجودم جاري است به لبخند بدل نميكنم... چون مي خواهم زندگانيم اشكي باشدو لبخندي.
تا به حال با معشوقه ات زير باران زيسته اي ...
مشق دهقان فداکارم را
خداحافظ همین حالا همین حالا که من تنهام خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام خداحافظ کمی غمگین به یاد اونهمه تردید به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده است نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده است خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها بدونی باتووبی توهمینه رسم این دنیا ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 17:24 توسط غریبی آشنا |
|
|
اين را برای سنگ مزارم نوشته ام اين را برای آخر کارم نوشته ام بر گوشه ای ز دفتر صد برگ روزگار شعری به حال ديده ی زارم نوشته ام اين را برای سينه ی در خون تپيده ام اين را به ياد فصل بهارم نوشته ام ای رهگذر که بر سر خاکم قدم زنی، اين را برای دار و ندارم نوشته ام اين را برای سينه ی در خون تپيده ام اين را برای سنگ مزارم نوشته ام
تنها شدم ...تنها... آسوده از غمها شدم از بس كه خوردم خون دل چون غنچه از هم وا شدم.... من عاشق تنهاييم خود محرم راز خودم با نغمه پردازان بگو
اميد بيهوده ست به دشت وباغ وبيابان به برگ برگ درختان و روح سبز گياهان گر از كمند تو دل رست عشق بيهوده ست تلاش بيهوده ست من از هجوم هجاهاي عشق مي ترسم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 19:39 توسط غریبی آشنا |
|
|
غريبه آشنا دوست دارم بيا...
جلسه محاکمه عشق بود
باران كه مي بارد ... تنهاترم !
باران زیباست .... (كبوتر)
اگر اسمان بالای سرت ابریست و تو در زیر باران هستی اگر به دنبال رنگین کمان می گردی اما رنگ ها درد را برایت به ارمغان می اورند اگردنیایت تغیری نمی کند وهیچ پایانی درنظرت وجودندارد اگردر جستوجوی آفتابی اما تنها شب را می بینی اگر تمام اطرافیانت لبخند می زنند ولی تنها کاری که تو می توانی بکنی اخم کردن است اگر از همه اینها وقتی زندگی تو را به پایین می کشد خسته شده ای در ان هنگام از پشت قطرات اشکت به عجایب این زمین نگاه کن به زیبایی یک گل که همچون مخملیست در دستت هوای اطرافت و بوی خرمن علفهای تازه را استشمام کن بچه های شاد در پارک بیگناهی بازی آنها را ببین تصور کن همراه پروانه ای در هوا معلقی میان درختان به این سو و آنسو می پرد زمزمه های دریا یا گرمای نسیم تابستانی را به یاد آور به طعم تکه شیرینی فکر کن هنگامی که روی زبانت اب می شود یا نغمه پرندگان صبحگاهی هنگامی که با او ازشان به هر صبح سلام می کنند به یاد آور سخنان زیبایی که در اغوش مادرت گفتی نرمی نوازشش را احساس کن هنگامی که به آرامی بر صورتت بوسه می زند خوبی های درونت را جستجو کن ابرها را از اسمان زندگیت دور کن به زیر پایت نگاه نکن ، سرت را بالا بگیر. فکر نکن زندگی چه چیزهایی به تو بدهکار است ، به چیزهایی بیندیش که تو باید به او بدهی فردا را فراموش کن آنگاه می توانی زندگی را شروع کنی بنابراین روزگاری را که در آن زندگی میکنی با هدایایی که می توانی ببخشی متبرک ساز به جریان زندگی بی اعتنایی مکن بلکه به آرامی با آن همراه ش
بي تو... بي تو پر از گريه ام اينقدر تو رو دوسِت دارم اينقدر تو رو دوسِت دارم اينقدر تو رو دوسِت دارم
بي تو پر از گريه ام
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 2:25 توسط غریبی آشنا |
|
|
از بسکه گفتین پنچره جدید باز کن ما حالشا نداریم بریم اون پایین نظر بدیم اینم پنجره جدید. اخه من دوس دارم مجبور شین همه مطالبما بخونینو نظر بدین نمی خوام که فقط نظر بدین دوستای گل مهربون من.
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده است نه اینکه میشه باور کرد دوباره اخر خطه خدا حافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها..............
می خواستم که عقده ی دل وا کنم ، نشد نفرین بر این سکوت غم افزا کنم ، نشد می خواستم که در غم عشق تو سالها فکری به حال این دل تنها کنم ، نشد می خواستم شبی به خیال تو تا سحر دل را اسیر وعده ی فردا کنم ، نشد می خواستم هنر کنم و پیش طاعنان عشق و فراق را همه حاشا کنم ، نشد می خواستم به خاطر تار شکسته ام تاری ز گیسوان تو پیدا کنم، نشد می خواستم که کاسه ای از شربت جنون خیراتی قبیله ی لیلی کنم ، نشد می خواستم به گوشه ی زندان انتظار پلک حریص پنجره را وا کنم ، نشد می خواستم به یاد غرور شکسته ام آیینه را فدای تماشا کنم ، نشد می خواستم که نگذرم از آبروی ایل ترک دل فراری و رسوا کنم ، نشد می خواستم به شیب جنون زودتر رسم یعنی که پشت فاصله را تا کنم ، نشد می خواستم ز روزن غربال اعتماد با آبروی ریخته سودا کنم ، نشد می خواستم که غنچه ی شبنم ندیده را با اشک انتظار ، شکوفا کنم ، نشد
غریب است و بیمار و تنها ، دلم کجایی که جا مانده اینجا ، دلم ز جور تو نشکسته و بشکند از این عشق فولادی اما دلم من امشب صدا می زنم ناله را مبادا غریبی کند با دلم به حدی خبر دارم از درد هجر که می سوزد از داغ فردا دلم شب ممتد و رنج دنباله دار
اگر به خانه من امدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
روزی گفتم بمان...خواستم باشی تا معنای دوست داشتن را بفهمم مدتی بعد معنای محبت را به من فهماندی...محبتی که نمی دانم از کجای قلب مهربانت یافتی. تهمت!! به کدامین گناه ...تهمت !..؟...؟ و زندگیم را پایان دادی اما سفر به سلامت ماندگارترین
مينويسم:
دارم دو ت ت ايش را نمي گذارم اگر ماندي
اگه یه روز تنها شدی اگه دیدی بغض کردی ولی دلیلی برای گریه کردن پیدا نمی کنی اگه دنبال جایی میگشتی که داد بزنی.. بدون دله خدا برات تنگ شده می خواد صداش کنی
این شعر واسه وبلاگ فرشته زمین : یک فرشته داشت میدوید توی کوچه های آسمان روی سنگفرش کهکشان میدوید و هر کجا که میرسید با گچ ستاره عکس یک شهاب می کشید میدوید و خنده هاش نور بود غصه را بلد نبود غصه از بهشت دور بود میدوید و بوی رفتنش عجیب بود رد پایش از شکوفه های سیب بود میدوید و ناگهان دامنش به ابر گرفت و لیز خورد از کنار خانه خدا چکید قطره قطره روی خاک مرد هیچکس ولی نگفت: آن فرشته که میدوید کو! جای او چقدر خالی است!! ای خدا ...تو لااقل بگو...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 19:24 توسط غریبی آشنا |
|
|
کاش می شد برای لحظه ای هم که شده نقاب غفلت را برداشت و درست انديشيد !! ای کاش می توانستم مثل آنشرلی می شدم! ای کاش می توانستم مثل اون ساده باشم! ای کاش می توانستم مثل اون تو آسمونها پرواز کنم! ای کاش می توانستم مثل اون بدون ريا گريه کنم! ای کاش می توانستم مثل اون پشتکار داشته باشم ! ای کاش می توانستم مثل اون برم تو رويا ها ! ای کاش می توانستم مثل اون شاد بودم! ولی ديگر بايد منتظر حادثه و غم اندوه بود! غمی و حسرتی که در ميهمانی غفلت بدنيا آمد! و ديگر ميهمان من هست تا دوباره هوشيار شوم
آخ آخ آخ ... خداییش این یکی را نتونستم واسش غصه نخورم اين پرنده ی مهاجرهميشه عاشق پرواز حالا با بالي شكسته ميخونه چه غمگين آواز توي يك هجرت جمعي دست بيرحم يه صياد اونو از جفتش جدا كرد با تنهايي آشنا كرد نجواي دو جفت عاشق روي شاخههاي تنها شعري عاشقانه بود.... صداي قشنگ بالش تو فضاي بيكرانه بهترين ترانه بود.... حالا تنها حالا خسته با دلي از غم شكسته بيصداتر از هميشه با خودش تنها نشسته با صداي غم گرفتش شعر تنهايي ميخونه سوت غمگين صداشو اوني كه تنهاست ميدونه...
عکس از وبلاگ سبز در سبز قلبمو جا گذاشتی...
قلب مرا میان غمت جا گذاشتی
تو در حریم غربت من پا گذاشتی رفتی و در سکوت تماشا نموده ام تنهایی مرا تو چه تنها گذاشتی رفتی و سهم عشق برای دل تو بود سهمی برای این دلم آیا گذاشتی؟؟ یک بغض کال یک سبد از درد بی کسی سهم من غریب که اینجا گذاشتی گفتی بهار می رسد اما دروغ بود در قلب من غمی چه اهورا گذاشتی مجنون دیگری شدی و دشت پیش روت من را میان غصه چو لیلا گذاشتی گفتی که از بهشت نصیبی نبرده ای آن را تمام گردن حوا گذاشتی
فروغ شاعری که کال ماند... امشب از آسمان دیده تو روی شعرم ستاره می بارد در سکوت سپید کاغذها پنجه هایم جرقه می کارد شعر دیوانه ی تب آلودم شرمگین از شیار خواهش ها پیکرش را دوباره می سوزد عطش جاودان آتش ها آری!آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست
یاد دارم یک غروب سرد سرد می گذشت از کوچه ما دوره گرد
دوره گردم کهنه قالی می خرم دست دوم جنس عالی می خرم
گر نداری کوزه خالی می خرم کاسه و ظرف سفالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی زد و بغضش شکست
اول سال است و نان در سفره نیست ای خدا شکرت ولی این زندگی است؟
سوختم دیدم که بابا پیر بود بدتر از آن خواهرم دلگیر بود
صورتش دیدم که لک برداشته دست زیبایش ترک برداشته
بوی نان تازه هوش از او ربود اتفاقا مادرم هم روزه بود
باز آواز درشت دوره گرد پرده اندیشه ام را پاره کرد
دوره گردم کهنه قالی می خرم کاسه و ظرف سفالی می خرم
خواهرم بی روسری بیرون پرید آی!آقا سفره خالی می خرید؟؟! فرستاده شده توسط:الف-عدنانی
برف می آید زمین هم پیر شد گوئی یا از دست آدم سیر شد
برف می آید به روی خشک و زرد داغ من را داغ من را تازه کرد
داغ من این شهر پر جنجال نیست داغ من از بخت و از اقبال نیست
داغ من یک آسمان تازه بود داغ من رویای بی اندازه بود فرستاده شده توسط:بهار-ت
عکس از وبلاگ : www.miad-juju.blogfa.com در اين طلوع صبح غم منم چنان بيكسان در اين كوير غربتم و از صداي دلخراش بيكسي زنم نداي آشناي بي كسم دوباره در طلوع غم جلوه كنم غروب را كه اي خزان بيكسان چه ميشود بهار را زنم به در ولي جواب من بود همان رفيق چون غريب كه از نگاه او شود همان غريب بيكسي چو آن رفيق آشنا
عکس از وبلاگ : www.miad-juju.blogfa.com اغاز میکنم از تو نوشتن را مینویسم و می سرایم تو را میهمان میکنم و اغاز میکنم با تو بودن را با تو سیبی میچینم سیب ماندن را با یک رویا از درخت خوابهای بهاری ات میچینم و هدیه میکنم به افتاب به افتاب آبی عشق به افتاب صبح پنجشنبه ی ماه بهشت با تو حتی با کبوتران بیرون پنجره اتاقم هم مهربانترم مهربان تر از همیشه با او بسان تو سخنی میگویم با تو تمام عاشقان احساس را دوست دارم با تو تمام غزل های قدیمی شاعران اندوهگین و اسمان ابی بوسه را دوست دارم با تو تمام زندگی را دوست دارم و بیش تر از زندگی تو را .............
باز باران شیشه ی پنجره را خواهد شست اما ... چه کسی یاد تو را از دل من خواهد شست؟؟
عکس از وبلاگ:فرشته مهربون يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره
هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو.
پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم
وقتی که عاشقم به سفر فکر میکنم
شاعر:علي حاجتيان
آخه دل من... توی آینه خودت را ببین چه زود زود توی جوونی غصه اومد سراغت پیرت کنه نذار که تو اوج جوونی غبار غم بشینه رو دلت یهو پیروزمین گیرت کنه منتظرش نباش دیگه اون تنها نیست تا آخر عمرت اگه تنها باشی اون نمییاد خودش میگفت یه روزی میذاره میره خودش میگفت یه روز خاطره هات را میبره از یاد آخه دل من دل ساده ی من تا کی میخای خیره بمونی به عکس روی دیوار آخه دل من دل دیوونه ی من دیدی اون هم تنهات گذاشت بعد یه عمرآزگار دیدی اون هم رفت اون هم تنهات گذاشت رفت تو موندی و بی کسی ویه عمر خاطره پیش رو دیگه نمییاد دیگه پیشت نمییاد از اون چی موند برات به جز یه قاب عکس روی دیوار آخه دل من دل دیوونه ی من تا کی میخای خیره بمونی به عکس روی دیوار...
تک ستاره ی من دوباره دل هوای با تو بودن کرده نگو این دل دوری عشق تو باور کرده دل من خسته از این وصف دعا ها بودی همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن حالا من یادت را دارم تو سینه که دوباره چشم من تو را ببینه واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا میدم آخه تو رنگ چشات هیبت دنیا را دیدم توی هفت تا آسمون تو تک ستاره ی منی به خدا ناز دو چشمات را به دنیا نمیدم حالا من یادت را دارم تو سینه که دوباره چشم من تو را ببینه منظور از تو برای من هیچکی نیس .... جز!!!؟؟؟ منبع:حکیم عباس اوغی
جاده را پياده قيچی کن یک نفس سر بزن به خلوت من از دل قاب عکس بیرون شو خط بکش روی مشق غربت من بعد در استکان تنهايم هم بزن قند ماندنت را حرف رفتی نزن که بی شک اين بار می شکند بغض طاقت من ای حضور پناه خستگيم! باورم نيست؟ پس بيا و ببين که چه آورده جای خالی تو بر سر خط صاف قامت من تو ولی فکر من نباش اصلا ، غصه ها را برای من بفرست شانه هايت را نلرزانند، بار سنگين داغ هجرت من من که هر جای اين جهان باشم دست از عشق تو بر نمی دارم تو که بی من نخواستی بروی... قسمت توست يا که قسمت من؟ آن زمانها که زنبيلم ميوه شعر های تازه نداشت مهربانانه شاخه هايت را می تکاندی درون پاکت من به بلندای طول يک جاده بين ما خط تيره افتاده ست جاده ها را پياده قيچی کن یک نفس سر بزن به خلوت من
هميشه خوب من هميشه جاودان تويي نازترين غزل تويي آيت اسمان تويي روي به هر طرف کنم روي مهت عيان شود نور تويي عشق تويي قلب تويي وفا تويي دو دست خود فرا برم تا که بگويمت تو را شاعر دلداده منم شور تويي حال تويي تو چشم من نگاه کني نگاهي چو ميکنم قشنگترين نگاه تويي نگاه پاينده تويي گريه کند اگر دلم زار ز زار ناز توست زار منم راز تويي سوز منم ساز تويي
|
|||||||||||||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 18:30 توسط غریبی آشنا |
|
|||||||||||||
|
اگر چه مثل شكستن بلند و خاموشم هنوز نغمه پرواز مانده در گوشم پر از شراره بهتان و آتشم و هنوز در انتظار غزل خواندن سياووشم
من از بلوغ كدامين غرور زاده شدم كه زخم تيشه آوارگيست بر دوشم كجاي سادگيم ريشه كرده ام كه چنين پر از بهارم و بيبرگ مانده آغوشم
تمام غربت من داد ميزند مردم من از قبيله فريادهاي خاموشم من آن كبوتر شبگرد و عاشقم كه شبي نشان كوچه مهتاب شد فراموشم
و نا تمام ترين شعر بودنم آري من انتهاي غزل خواندن سياووشم
نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و يازي گوش
و او يك ريزو پي در پي دم گرم گلوي خويش را در گلويم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدين سان بشكنم دايم سكوت مرگبارم را
این شعر مریم حیدر زاده را خیلی دوس دارم: کاش در دهکده عشق فراوانی بود کاش در بازار صداقت کمی ارزانی بود
کاش اگر گاه کمی لطف بهم می کردیم مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود
كاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب روي شفاف ترين خاطره مهماني بود
كاش دريا كمي از درد خودش كم ميكرد قرض ميداد بـه مــا هرچه پريشاني بود كاش به تشنگي پونه كه پاسخ داديم رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود چقدر شعر نوشتيم براي بــاران غافل از آن دل ديوانه كه باراني بود كاش دلها پر افسانهي نيما مـيشد و به يادش همه شب ماه چراغاني بود كاش اسم همهي دختركان اينجا نام گلهاي پر از شبنم ايراني بود كاش چشمان پر از پرسش مردم كمتر غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود دل اگر رفت شبي كاش دعايي بكنيم راز اين شعر همين مصرع پاياني بود
خداحافظي براي تو چه آسان بود ولي قلب من از اين واژه هراسان بود خداحافظي براي تو رهائي داشت براي من غم تلخ جدائي داشت خداحافظ تو اي محبوب خوب من سلام تو، طلوع پاک شبنم بود غروب ظلمت و تاريکي و غم بود سلام تو شروع آشنائي ها نويد مهرباني ها ، زمان همزباني ها دريغ از قطره هاي اشک سوزانم، که از بيداد تو بر رخ چکيده خزان زندگي آمد ، دل افسرده بعد از تو بهاري را نديده خداحافظ .. خداحافظ .. خداحافظ **خداحافظ** عکس از وبلاگ:www.elham1364.blogfa.com خداوندا تو ميداني كه انسان بودن و ماندن چه دشوار است چه زجري ميكشند آنان كه انسانند و از احساس سرشارند دكتر علي شريعتي
زندگی چون گل سرخی است پر از برگ و پر از عطر و پر از خار يادمان باشد اگر گل چيديم عطر و خار و گل و برگ همه همسايه ديوار به ديوار همند
تنهاي تنهايم گذاشت خواهشي دارم... تو در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نذار
آن لحظه هزار بار تقديم تو باد
عشق کلمه ايست که بار ها شنيده مي شود ولي شناخته نمي شود. عشق صدای فاصله هاست صدای فاصله هایی که غرق ابهامند ....
من از نژاد درختم تو از تبار تبر من از بهار شکفتم تو از کنار تبر و می شکست تن من به زير ضربه ی تو و مانده است به روی تنم غبار تبر چه لحظه های غريبی که بوی خون می داد و من که بايد از امشب شوم نثار تبر ولی هنوز اصيلم به عمق ريشه ی خود و درک کرده ام اين را،هنوز کار تبر... شکسته ای تو مرا،حال ديگران هم نيز که مانده اند هميشه به سايه سار تبر بسوز ای تبری که مرا تو سوزاندی خدا کند که نباشد دگر شعار تبر
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 17:52 توسط غریبی آشنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
چه کسی تفرقه انداخت میانه من و تو
××××دیدی آخر که یقین گشت گمان من و تو............... من نمی دانم و همين درد من را سخت می آزارد که چرا انسان اين دانا اين پيغمبر در تکاپوهایش چيزی از معجزه آنسو تر به اعجاز محبت چه دليلی دارد؟ که هنوز مهربانی را نشناخته است و نمی داند در يک لبخند چه شگفتی هایی پنهان است من برانم که در اين دنيا خوب بودن به خدا سهل ترين کار است و نمی دانم که چرا انسان تا اين حد با خوبی بيگانه است و همين درد مرا سخت می آزارد اما تو عزيز بکوش تا ××××بهترين خوب ها باشی××××× |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1388 اسفند 1387 شهریور 1387 دی 1386 مرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 |
|
RSS
|